سه شنبه 20 بهمن 1388 - الثلاثاء 24 صفر 1431 - Tuesday 09 February 2010 

  

 [English]   


     آیا سران رژیم صهیونیستی محاکمه خواهند شد؟          یک تحلیلگر مسائل بین‌الملل: افزایش بودجه نظامی آمریکا فقط جان بی‌گناهان بیشتری را می‌گیرد          یک کارشناس مسایل بین‌الملل: تنش بین ترکیه و اسرائیل سیاست‌های آمریکا در منطقه را به چالش می‌کشد          جهادی گری پروژه جدید آمریکا (7) پروژه "عراق‌سازی " یمن و دیپلماسی رسانه‌ای تایم          جهادی گری پروژه جدید آمریکا (6) زمینه سازی آمریکا برای شروع جنگ در یمن          سلیمان: حمله به لبنان، دیگر برای اسرائیل آسان نیست          ترکیه سفیر آمریکا را از دخالت در امور داخلی خود برحذر داشت          خالد مشعل:ماهیت رژیم اسراییل جنگ طلبی، اشغالگری و مخالفت با صلح است          ماهنامه امریکایی مانتلی ریویو/ انقلاب رنگین، شکل جدید تلاش آمریکا برای تغییر رژیم های سازش ناپذیر     





 

[نسخه متنی]

RSS

مقاله - سیاسی

دوشنبه 28/06/1384

 ساعت: 14:09

 [جستجو برای همه اطلاعات]  [بازگشت]  [نسخه چاپی] 

آيا دموكراسي مي‌تواند تروريسم را متوقف كند؟


اف.گريگوري گاس خلاصه: دولت بوش اعتقاد دارد كه تقويت دموكراسي در جهان اسلام منجر به بهبود امنيت آمريكا خواهد شد. اما اين فرضيه نادرست است: چرا كه هيچ مدركي وجود ندارد كه تاييد كند دموكراسي تروريسم را كاهش مي‌دهد. در واقع خاورميانه‌ي دموكراتيك احتمالاً منجر به تشكيل دولت‌هايي اسلامي خواهد شد كه تمايلي به همكاري با واشينگتن نخواهند داشت. اف.گريگوري گاس، استاد علوم سياسي در دانشگاه ورمونت و رئيس برنامه مطالعات خاورميانه اين دانشگاه است. دستاوردهاي دموكراسي آمريكا هم‌اكنون درگير مسأله‌اي است كه جرج بوش آن را «چالش مولد‌» در تزريق دموكراسي به كشورهاي عربي توصيف كرده است. دولت بوش و حاميان آن اعتقاد دارند كه ارتقاي دموكراسي در كشورهاي عربي نه تنها باعث گسترش ارزش‌هاي آمريكايي خواهد شد بلكه به بهبود امنيت آمريكا خواهد انجاميد و با رشد دموكراسي در جهان عرب، توليد تروريست‌هاي ضدآمريكايي در منطقه متوقف خواهد شد. از اين رو ارتقاي دموكراسي در خاورميانه نه تنها يكي از اهداف ثابت امنيتي آمريكاست بلكه حصول به اين هدف نيز بسيار ضروري است. اما اين فرضيه پرسشي اساسي را پيش مي‌كشد: آيا اين امر واقعيت دارد كه هرچه كشوري دموكراتيك‌تر شود، احتمال توليد تروريست و گروه‌هاي تروريستي در آن كمتر خواهد شد؟ به عبارت ديگر، آيا منطق امنيتيِ ارتقاي دموكراسي در جهان عرب بر اساس فرضيه صحيحي استوار شده است؟ متاسفانه پاسخ اين پرسش ظاهراً منفي است. گرچه دانسته‌هاي ما از تروريسم ناكافي است اما اطلاعات موجود نشان مي‌دهد كه ارتباط محكمي بين دموكراسي و فقدان يا كاهش تروريسم وجود ندارد. به نظر مي‌رسد تروريسم از عواملي نشأت مي‌گيرد كه بسيار پيچيده‌تر از نوع حكومت است. همچنين اين احتمال ضعيف است كه دموكراتيزه كردن به مبارزه كنوني عليه ايالات متحده خاتمه دهد. القاعده و گروه‌هاي مشابه آن براي دموكراسي در جهان اسلام نمي‌جنگند بلكه براي تحميل نگرش‌شان در مورد يك كشور اسلامي الگو مي‌جنگند. علاوه بر اين مدركي وجود ندارد حاكي از اين كه دموكراسي در جهان عرب ريشه تروريسم را خشك و حمايت از سازمان‌هاي تروريستي را در بين ملت‌هاي عرب محو و تعداد تروريست‌هاي بالقوه را كاهش خواهد داد. حتا اگر دموكراسي در خاورميانه حاكم شود، چه نوع حكومت‌هايي توليد خواهد كرد؟ آيا اين حكومت‌ها با ايالات متحده در مورد اهداف سياسي مهم آن علاوه بر مبارزه با تروريسم از جمله پيشبرد روند صلح اعراب و رژيم صهيونيستي، حفظ امنيت خليج فارس و تضمين جريان نفت همكاري خواهند كرد؟ هيچ‌كس نمي‌تواند پيش‌بيني كند كه دموكراسي چه خواهد آورد اما براساس تحقيقات و نظرسنجي‌هاي عمومي و انتخابات اخير در جهان عرب، به نظر مي‌رسد ظهور دموكراسي در اين منطقه منجر به تشكيل دولت‌هاي اسلامي گردد كه تمايل كمتري در مقايسه با حكمرانان فعلي، براي همكاري با آمريكا داشته باشند. پاسخ پرسش‌هاي فوق بايد واشينگتن را مردد كند. از راهكار دموكراسي دولت بوش مي‌توان به عنوان تلاشي براي گسترش ارزش‌هاي آمريكايي به هر قيمتي يا به عنوان قماري بلندمدت ياد كرد كه فرض مي‌كند حتا با به قدرت رسيدن افراطيون مسلمان، واقعيات حكومتي آنها را معتدل خواهد كرد يا مردم از آن سرخورده مي‌شوند. با وجود اين، تاكيد روي سيستم دموكراسي الكترال تامين‌كننده آني منافع آمريكا چه در جنگ عليه تروريسم و چه در ساير سياست‌هاي مهم خاورميانه‌اي آن نخواهد بود. بنابراين زمان آن فرا رسيده كه در مورد تاكيد آمريكا بر ارتقاي دموكراسي در جهان عرب مجدداً فكر كنيم. ايالات متحده به جاي تلاش براي برگزاري شتابزده انتخابات در اين كشورها، بايد انرژي خود را صرف تشويق توسعه سازمان‌هاي سياسي ليبرال، ملي‌گرا و سكولار (غيرديني) كند كه مي‌توانند به رقابت شانه به شانه با احزاب اسلامي برخيزند. تنها از اين طريق است كه واشينگتن مي‌تواند اطمينان حاصل كند در صورت برگزاري انتخابات، نتايج آن همسو با منافع آمريكا خواهد بود. رابطه مفقوده جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا به روشني دليل حياتي بودن ارتقاي دموكراسي در جهان عرب براي منافع آمريكا را توضيح داده است. او در سخنراني ماه مارس سالجاري گفت: «استراتژي ما براي حفظ صلح در بلندمدت، كمك به تغيير شرايطي است كه منجر به افراط‌گرايي و تروريسم بخصوص در سطح خاورميانه مي‌شود. بخش‌هايي از اين منطقه سالهاست گرفتار ظلم و استبداد و يأس و اصولگرايي هستند. هنگامي كه نظام سياسي كشوري تحت حاكميت ديكتاتوري باشد، اپوزيسيون مسؤوليت‌پذير امكان توسعه نمي‌يابد و نارضايتي‌ها به صورت مخفيانه و به شكل افراطي بروز مي‌كند. و ديكتاتورها براي سلب توجه مردم از شكست اجتماعي و اقتصادي‌شان، تقصير را بر گردن ساير كشورها يا ساير نژادها مي‌اندازند و تنفر را ترويج مي‌كنند كه منجر به خشونت خواهد شد. اين وضعيت استبدادي و نارضايتي را نمي‌توان مورد بي‌توجهي قرار داد يا برطرف كرد يا جلوي آن را گرفت.» اعتقاد بوش به وجود رابطه بين تروريسم و فقدان دموكراسي محدود به دولت وي نمي‌شود. در انتخابات رياست جمهوري سال 2004، سناتور جان كري بر لزوم اصلاحات سياسي بيشتر در خاورميانه به عنوان بخشي جدايي‌ناپذير از جنگ عليه تروريسم تاكيد كرد. مارتين اينديك، سياستگذار بلندپايه مسايل خاورميانه در دولت كلينتون نيز نوشته است تمركز دولت كلينتون بر صلح ميان اعراب و اسراييل و كوچك شمردن دموكراسي در خاورميانه اشتباه بود. وي بر دولت فشار مي‌آورد تا بر اصلاحات سياسي در منطقه متمركز شود. اينديك در كتاب اخيرش كه به اتفاق مورتون هالپرين نوشته است يادآور مي‌شود ريشه‌هاي القاعده از فقر و كمبودهاي آموزشي عربستان سعودي، مصر و پاكستان نشأت مي‌گيرد و دليل اين كمبودها ماهيت استبدادي آن كشورها است كه تنها از راه دموكراتيزه كردن مي‌توان با آنها مقابله نمود. توماس فريدمن، روزنامه‌نگار نيويورك‌تايمز بيش از هر كسي در ترويج اين عقيده تلاش كرده است. به رغم پذيرش گسترده اين ارتباط، منابع نوشتاري دانشگاهي درباره رابطه بين تروريسم و ساير شاخصه‌هاي اجتماعي-سياسي از قبيل دموكراسي، به نحو تعجب‌آوري كم و ناقص است. تحقيقات موردي و پژوهش‌هاي عمومي خوبي درباره تروريست‌ها و سازمان‌هاي تروريستي انجام شده اما تعداد معدودي در پي تعيين اين بوده‌اند كه آيا دموكراسيِ بيشتر به تروريسمِ كمتر منجر خواهد شد. بخشي از مشكل به كيفيت اطلاعات موجود برمي‌گردد. مطبوعات غرب مايلند رويدادهاي تروريستي را با عوامل فرامرزي و كاملاً متفاوت از حملات تروريستي داخلي گزارش كنند. علاوه بر اين، اكثر آمارها، موقعيت يك رويداد را تعيين مي‌كنند نه عاملان حملات را- و كمتر از اين احتمال وقوع از سوي كشورهاي غيردموكراتيك. با در نظرگرفتن اين اطلاعات ناكافي، تنها مي‌توان نتايجي ابتدايي از تحقيقات دانشگاهي گرفت. اما همين تعداد اندك نيز وجود ارتباط مستقيم ميان تروريسم و ديكتاتوري را كه اساس استدلال دولت بوش را تشكيل مي‌دهد، رد مي‌كند. طي تحقيقي كه در دهه 80 درباره وقايع تروريستي انجام شد و بسيار به آن استناد مي‌شود، ويليام يوبانك و لئونارد وينبرگ، كارشناسان امور سياسي ثابت كردند كه اكثر وقايع تروريستي در كشورهاي دموكراتيك روي داده و معمولاً هم قربانيان و هم عاملان حملات شهروندان جوامع دموكراتيك بوده‌اند. دانشگاه كوان‌لي ايالت پنسيلوانيا با بررسي وقايع تروريستي در خلال سال‌هاي 1975 تا 1997 نشان داد كه هرچند حملات تروريستي در جوامعي كه ميزان مشاركت سياسي دموكراتيك در آنها بالاست، كمتر روي مي‌دهد، اما نوع كنترل‌هايي كه نظام‌هاي ليبرال دموكرات معمولاً قدرت اجرايي را با آن محدود مي‌كنند، ظاهراً تشويق‌كننده اعمال تروريستي مي‌باشند. رابرت پيپ در اثر اخيرش با نام «مردن براي پيروزي: استدلال استراتژيك تروريسم انتحاري» نشان مي‌دهد كه اهداف بمب‌گذاران انتحاري تقريباً هميشه جوامع دموكراتيك بوده اما انگيزه‌هاي عاملان حملات، مبارزه عليه اشغالگري نظامي و كسب استقلال است. انگيزه تروريست‌ها رسيدن به دموكراسي نيست بلكه مخالفت با سلطه قدرت خارجي مي‌باشد. آمارهاي منتشره از سوي دولت آمريكا نيز تاييد‌كننده وجود ارتباط مستقيم بين تروريسم و ديكتاتوري نمي‌باشد. طبق گزارش سالانه «الگوهاي تروريسم جهاني» وزارت امور خارجه اين كشور، مابين سال‌هاي 2000 تا 2003، 269 واقعه تروريستي در دنيا در كشورهايي كه طبق دسته‌بندي «خانه آزادي» جزو كشورهاي دموكراتيك طبقه‌بندي شده‌اند، 119 مورد در كشورهاي «نيمه دموكراتيك» و 138 مورد در كشورهاي «غيردموكراتيك» رخ داده است. اين آمار بدان معنا نيست كه كشورهاي دموكراتيك بيشتر از كشورهاي ديگر تروريست توليد مي‌كنند بلكه فقط نشان مي‌دهد كه ارتباطي بين تروريسم در يك كشور خاص و ميزان بهره‌مندي شهروندان آن از آزادي وجود ندارد. همچنين آمار مسلماً نشان‌دهنده اين نيست كه كشورهاي دموكراتيك نسبت به ساير اَشكال حكومتي آسيب‌پذيري بيشتري دارند. البته پراكندگي تروريسم برحسب تصادف نيست. طبق اطلاعات رسمي دولت آمريكا، اكثر وقايع تروريستي تنها در چند كشور محدود رخ مي‌دهند. در واقع نيمي از كل وقايع تروريستي سال 2003 در كشورهاي «غيردموكراتيك» تنها در دو كشور عراق و افغانستان روي داده است. به نظر مي‌رسد دموكراتيزه كردن كشورها نقش اندكي در منصرف كردن تروريستها از فعاليت در اين قبيل كشورها داشته است و حتا ممكن است آن‌ها را تشويق كرده باشد. با مقايسه هند، پرجمعيت‌ترين كشور دموكراتيك، و چين پرجمعيت‌ترين كشور ديكتاتوري جهان، دشواري پذيرش اين فرض كه دموكراسي مي‌تواند مشكل تروريسم را حل كند، آشكارتر مي‌شود. طبق گزارش «الگوي تروريسم جهاني» سال‌هاي 2000 تا 2003، 203 مورد حمله تروريستي در هند رخ داده در حالي كه هيچ موردي در چين رخ نداده است. حتا اگر فرض كنيم چين وقايع تروريستي خود را كمتر از يك دهم تعداد واقعي آن گزارش كرده، باز هم رقم واقعي آن كمتر از هند خواهد بود. چنانچه ارتباط ميان ديكتاتوري و تروريسم به آن شدت موردنظر دولت بوش باشد، اختلاف فاحش بين آمار وقايع تروريستي چين و هند مي‌بايست معكوس مي‌بود. شواهد ديگري نيز وجود دارد كه لزوم ارتباط ميان نوع حكومت و تروريسم را زير سؤال مي‌برد. در دهه‌هاي هفتاد و هشتاد، تعدادي از خشن‌ترين گروه‌هاي تروريستي در كشورهاي دموكراتيك شكل گرفتند: بريگاد سرخ در ايتاليا، ارتش جمهوريخواه ايرلند در انگليس، ارتش سرخ ژاپن در ژاپن، و شاخه ارتش سرخ در آلمان غربي. دولت دموكراتيك تركيه بيش از يك دهه با خشونت‌هاي سياسي مواجه بود. رژيم اسراييل نيز تروريست‌هاي خاص خود را توليد كرد از جمله قاتل اسحاق رابين. ظاهراً دست كم سه نفر از بمب‌گذاران لندن در كشور دموكراتيك انگليس متولد شده و رشد كرده بودند. تقريبا هر روز با اين يادآوري تلخ مواجهيم كه دموكراتيزه شدن عراق همراه با تروريسم خطرناكي بوده است و حادثه اكلاهماسيتي در آمريكا نيز نشان مي‌دهد حتا دموكراسي آمريكا نيز عاري از تروريسم با منشأ داخلي نبوده است. به عبارت ديگر، هيچ مدرك و دليل محكم و تجربي حاكي از وجود ارتباط بين دموكراسي، يا هر شكل حكومتي ديگر و تروريسم، چه ارتباط مثبت و چه منفي وجود ندارد. از اين رو دليلي وجود ندارد كه بپذيريم جهان عرب دموكراتيك، صرفاً به دليل دموكراتيك بودن، تروريست‌هاي كمتري توليد خواهد كرد. فرضيه مخدوش علاوه بر اين در استدلال دولت آمريكا در دخالت دادن دموكراسي در جنگ عليه تروريسم مشكلات منطقي ديگري نيز وجود دارد. مبناي اين فرض كه دموكراسي تروريسم را كاهش مي‌دهد بر اين عقيده استوار است كه تروريستهاي احتمالي و حاميان آنها با مشاركت در فعاليت‌هاي سياسي رقابتي و رساندن صدايشان به عموم مردم، ديگر براي نيل به اهدافشان به خشونت متوسل نخواهند شد. آنها حتا اگر در يك انتخابات بازنده شوند، اين اعتماد و اطمينان كه مي‌توانند در انتخابات آتي پيروز شوند، انگيزه‌شان را براي توسل به ساير ابزارهاي فوق دموكراتيك رفع مي‌كند. طبق اين فرضيه، خصوصيات دموكراسي، افراط‌گرايي را تعديل مي‌كند و خشم جوامع عرب را بر دولت‌هايشان، نه بر ايالات متحده متمركز مي‌سازد. شايد، اما اين ادعا همانقدر منطقي است كه تصور كنيم تروريست‌ها- كه بندرت در مجامع سياسي كه قادر به بسيج اكثريت مردم است، حاضر مي‌شوند- اصول حاكميت اكثريت و حقوق اقليت را كه دموكراسي ليبرال بر آن استوار است، نخواهند پذيرفت. اگر آنها از شيوه‌هاي دموكراتيك سياسي نتوانند به اهدافشان نايل شوند، چرا بايد دموكراسي را بر اهدافشان مقدم بشمارند؟ به نظر محتمل‌تر مي‌رسد كه تروريست‌ها و تروريست‌هاي احتمالي كه با انگيزه نيل به اهدافشان- انگيزه‌اي چنان قوي كه به خاطر نيل به آن دست به اِعمال خشونت عليه شهروندان بي‌دفاع مي‌زنند- تشويق به مشاركت در روند دموكراتيك شده‌اند، اگر دموكراسي ناتوان از رساندن آنها به نتايج مورد نظرشان باشد، آن را مورد حمله قرار خواهند داد. بهترين مثال دموكراسي نوپاي عراق است كه به رغم برگزاري انتخابات موفقيت‌آميز ژانويه 2005، مانع از اعمال تروريستي تروريست‌هاي خارجي عليه نظام سياسي جديد آن نشد. سازمان‌هاي تروريستي سازمان‌هايي با اعضاي انبوه نيستند بلكه كوچك و سرّي هستند كه براساس اصول دموكراتيك اداره نمي‌شوند. اين سازمان‌ها حول محور رهبراني قوي و شاخه‌هايي از هواداران وفادار قرار مي‌گيرد كه حاضرند دست به اقداماتي زنند كه اكثريت مردم، حتا كساني كه حامي مشي سياسي آنان هستند، انجام نمي‌دهند. بعيد به نظر مي‌رسد كه آنها صرفاً با شكست در انتخابات، از ادامه راهشان منصرف شوند. دشمن درجه يك آمريكا در جنگ عليه تروريسم يعني القاعده مسلماً با دموكراتيك شدن كليه كشورهاي اسلامي دست از فعاليت‌هايش برنخواهد داشت. موضع اسامه بن لادن در قبال دموكراسي بسيار روشن بوده است: او از دموكراسي خوشش نمي‌آيد. الگوي سياسي وي، نظام خلافت اسلامي مي‌باشد. از ديدگاه او رژيم طالبان در افغانستان نزديك‌ترين نمونه به آن الگو بود. بن‌لادن در اكتبر 2003 طي پيامي خطاب به مردم عراق، كساني را كه در جهان عرب خواستار راه حل دموكراتيك مسالمت جويانه در برخورد با دولت‌هاي كافر يا اشغالگران يهودي و مسيحي به جاي مبارزه با آنان بودند، سرزنش كرد. او دموكراسي را «رويه‌اي منحرف و منحط» و «دين گمراهان» خواند. ابومصعب زرقاوي، متحد بن‌لادن در عراق در برابر انتخابات ژانويه 2005 عراق واكنش صريح‌تري نشان داد: «قانونگذاري كه در نظام دموكراتيك بايد از وي اطاعت كرد، يك انسان است نه خدا...اين دقيقاً بدعت‌گذاري، چندخدايي و شرك است زيرا با اصول دين و توحيد منافات دارد و انسان ضعيف و خطاكار را شريك خدا درحق انحصاري او يعني يكي بودن در حاكميت و قانونگذاري قرار مي‌دهد.» رهبران القاعده به دموكراسي اعتماد ندارند نه فقط به دليل زمينه‌هاي ايدئولوژيك آن بلكه به اين دليل كه مي‌دانند نمي‌توانند با انتخابات آزاد بر سر قدرت آيند. دليلي وجود ندارد كه باور كنيم آنها نمي‌توانند در كشورهاي عربي دموكراتيك‌تر عضوگيري كنند- بخصوص اگر اين كشورها روابط خوبي با آمريكا داشته باشند، با اسراييل صلح كنند و كلاً رفتار مقبول واشينگتن بروز دهند. اعتراض القاعده به سياست آمريكا در خاورميانه و به همان اندازه، اگر نگوييم بيشتر، به دموكراسي است. اگر آنطور كه واشينگتن اميدوار است، خاورميانه دموكراتيك نقش مهم آمريكا را در منطقه بپذيرد و در رسيدن به اهداف آن همكاري كند، احمقانه خواهد بود كه تصور كنيم دموكراسي گرايشات ضد آمريكايي اعراب را از بين مي‌برد و ريشه حمايت تامين مالي و عضوگيري را براي القاعده خشك خواهد كرد. ليبرال دموكراسي در صورت مؤثر بودن بهترين شكل حكومت است اما مدركي وجود ندارد كه تروريسم را كاهش مي‌دهد يا جلوي آن را مي‌گيرد. از اين رو فرضيه بنيادي سياست ارتقاي دموكراسي بوش در جهان عرب به شدت مخدوش و معيوب است. اعتراضات خشم‌آلود بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه دولت‌هاي عرب دموكراتيك همكاري بيشتري نسبت به حكومت‌هاي فعلي با آمريكا خواهند داشت. تا جايي كه امكان ارزيابي افكار عمومي در اين كشورها اجازه مي‌دهد، تحقيقات حاكي از حمايت قوي اعراب از دموكراسي است. آنها هنگامي كه فرصت راي دادن در انتخابات واقعي را يافته‌اند، معمولاً بيشتر از آمريكاييان در انتخابات شركت كرده‌اند. اما بسياري از اعراب ديدگاهي منفي درباره آمريكا دارند. چنانچه دولت‌هاي عربي فعلي از راه‌هاي دموكراتيك انتخاب مي‌شدند و نماينده افكار عمومي بودند، در آن‌صورت ضد آمريكايي‌تر مي‌بودند. دموكراتيزه شدن خاورميانه در آينده نزديك به احتمال فراوان دولت‌هايي اسلامي ايجاد مي‌كند كه گرايش كمتري براي همكاري با آمريكا در مورد اهداف آن از جمله احداث پايگاه‌هاي نظامي، صلح با رژيم صهيونيستي و جنگ عليه تروريسم خواهند داشت. اعراب به طور كلي مشكلي با دموكراسي ندارند، هرچند برخي افراطيون مسلمان دارند. مؤسسه پژوهشي پيو در سال 2003 از تعدادي از اعراب منطقه اين پرسش را مطرح كرد كه «آيا دموكراسي شيوه‌اي غربي است و در اين منطقه كارآيي نخواهد داشت؟» اكثريت قاطع پرسش‌شوندگان در كويت (83 درصد)، اردن (68 درصد) و فلسطين (53 درصد) اعتقاد داشتند كه دموكراسي در كشورهاي آنها كارآيي خواهد داشت. اقليت پرسش‌شوندگان (16 درصد از كويتي‌ها، 25 درصد از اردني‌ها و 38 درصد از فلسطيني‌ها) اعتقاد داشتند كه اينگونه نخواهد بود. همچنين طي نظرسنجي ديگري كه در سال 2002 توسط مؤسسه بين‌المللي زاگبي انجام شد، نشان داد كه اكثر مردم مصر، كويت، لبنان، عربستان سعودي و امارات متحده عربي ديدگاهي مثبت درباره دموكراسي وآزادي آمريكايي داشتند حتا با وجودي كه با سياست‌هاي آمريكا در جهان عرب بسيار مخالف بودند. رفتارهاي موجود مؤيد اين نگرش حامي دموكراسي است. مشاركت اعراب در انتخابات مجالس اين كشورها همواره بسيار زياد بوده است. 53 درصد از عراقيان به رغم تهديد به خشونت و تحريم انتخابات از سوي سني‌ها در انتخابات ماه ژانويه عراق شركت كردند. مشاركت الجزايري‌ها در انتخابات رياست جمهوري سال 2004 حدود 58 درصد بود. طبق آمارهاي رسمي ميزان مشاركت فلسطيني‌ها در انتخابات رياست جمهوري ژانويه سال جاري 73 درصد و بيش از 70 درصد كويتي‌ها نيز در انتخابات پارلماني اين كشور شركت كردند. مشكل ارتقاي دموكراسي در جهان عرب اين نيست كه اعراب دموكراسي نمي‌خواهند بلكه اين است كه واشينگتن احتمالاً دولت‌هاي عربي را كه با دموكراسي بر سر كار مي‌آيند، نمي‌پسندد. با اين فرض كه دولت‌هاي دموكراتيك عربي نماينده بهتري براي افكار عمومي ملت‌هايشان هستند تا رژيم‌هاي فعلي، دموكراتيزه كردن جهان عرب منجر به سياست‌هاي ضدآمريكايي بيشتري خواهد شد. طي يك نظرسنجي كه از سوي مؤسسه بين‌المللي زاگبي و كرسي صلح و توسعه انور سادات در دانشگاه مريلند در شش كشور عربي برگزار شد، اكثريت قريب به اتفاق پرسش‌شوندگان ديدگاهي بسيار منفي در مورد آمريكا داشتند. جنگ عراق مطمئناً تاثير فراواني بر نتايج نظرسنجي‌ها داشته است. اما ارقام نظرسنجي‌هايي كه قبل و بعد از جنگ عراق انجام شده‌اند، تفاوت چنداني با يكديگر ندارند. در نظرسنجي مؤسسه گالوپ در سال 2002 مشخص شد كه اكثريت پرسش‌شوندگان در اردن (62 درصد) و عربستان سعودي (64 درصد) آمريكا را بسيار منفور طبقه‌بندي كردند. يك سال پس از آغاز جنگ عراق، نظرسنجي‌هاي مؤسسه پيو نشان داد كه 93 درصد از اردني‌ها و 68 درصد از مراكشي‌ها نگرشي منفي در مورد آمريكا داشتند. اگرچه نمي‌توان براساس نتايج نظرسنجي‌ها، دليل احساسات ضدآمريكايي در جهان عرب را شناسايي كرد، با اين حال شواهدي وجود دارد كه نشان مي‌دهد سياست‌هاي آمريكا در منطقه علت اين نگرش منفي است نه مخالفت با ايده‌آل‌هاي آمريكايي. از هر شش نفر پرسش‌شونده در نظرسنجي مؤسسه زاگبي پنج نفر گفتند كه ديدگاه منفي آنها درباره آمريكا براساس سياست‌هاي اين كشور مي‌باشد نه ارزش‌هاي آمريكايي. 46 درصد از مصري‌ها نيز سياست‌هاي آمريكا را عامل منفور بودن آن در خاورميانه دانسته‌اند. در سال 2004 اكثريت كساني كه از آنها نظرسنجي شد ابراز داشتند كه انگيزه واشينگتن از به راه انداختن جنگ عراق، كنترل ذخاير نفتي، حفاظت از اسراييل و تضعيف جهان اسلام بوده است. همچنين تنها 11 درصد از اردني‌ها و 17 درصد از مراكشي‌ها اعتقاد داشتند كه جنگ آمريكا عليه تروريسم با حسن نيت صورت گرفته و بر اين باور بودند كه بيشتر سرپوشي براي رسيدن به اهداف آن است. براي اثبات منفور بودن سياست آمريكا در مورد قضيه فلسطين و رژيم صهيونيستي در جهان عرب، نيازي به انجام نظرسنجي نمي‌باشد. شكي نيست كه افكار عمومي متغير است. گرايشات ضدآمريكايي در جهان عرب با وقوع رويدادهاي مختلف تغيير مي‌كنند. اما هرچند احتمال دارد در صورت عدم حمايت واشينگتن از رژيم‌هاي ديكتاتوري در كشورهاي عربي، احساسات ضدآمريكايي كاهش يابد، اما اطلاعات اندكي براي اثبات اين ادعا وجود دارد و شواهد موجود عكس اين را نشان مي‌دهند. براي مثال سوري‌ها ديدگاه مثبتي در قبال آمريكا ندارند با اين كه دولت بوش با دولت سوريه مخالف است. ظاهراً آمريكا به دليل سياست‌هايش در جهان عرب منفور است نه صرفاً به دليل حمايت آن از حكومت‌هاي استبدادي. حتا اگر دموكراتيزه كردن بتواند از گرايشات ضدآمريكايي بكاهد، هيچ تضميني وجود ندارد كه چنين كاهشي منجر به برسركار آمدن دولت‌هاي طرفدار آمريكا شود. تاريخ همچنين نشان داده است كه انتخابات قانوني و دموكراتيك در كشورهاي عربي از همه بيشتر به نفع اسلامگرايان تمام مي‌شود. در تمامي انتخابات اخير كشورهاي عربي، اسلامگرايان درجايگاه احزاب سياسي اپوزيسيون حكومت‌ها ظاهر شدند و در بسياري از انتخابات به نتايج بسيار خوبي نيز دست يافتند. در مراكش، حزب عدالت و توسعه كه حزبي اسلامگراست، در نخستين حضور سياسي خود در سال 2002 توانست 42 كرسي از 325 كرسي مجلس را به دست آورد. همان سال كانديداهاي اسلامگراي بحرين 19 تا 21 (بسته به طبقه‌بندي كانديداها از سوي منابع خارجي) كرسي از 40 كرسي مجلس اين كشور را از آن خود كردند. اين موفقيت با وجود تحريم انتخابات از سوي بزرگ‌ترين گروه سياسي شيعه در اعتراض به قانون اساسي، حاصل شد. اين روند تا سال جاري نيز ادامه دارد و اسلامگرايان در انتخابات شهرداري‌هاي عربستان سعودي شش كرسي از هفت كرسي شهر رياض را به دست آوردند و در جده و مكه نيز به پيروزي مطلق دست يافتند. در انتخابات مجلس عراق، فهرست كانديداهاي مورد حمايت آيت‌الله سيستاني، روحاني شيعه، توانستند 140 كرسي از 275 كرسي پارلمان را به خود اختصاص دهند. در فلسطين نيز محمود عباس از حزب ملي فتح در انتخابات رياست جمهوري به پيروزي رسيد اما اين پيروزي تا حد زيادي به دليل عدم شركت حماس در انتخابات حاصل شد. حماس در انتخابات اخير شهرداري‌ها پيروزي‌هاي چشمگيري كسب كرد و در كرانه غربي كنترل شوراي هفت شهر را به دست آورد. برخي ناظران پيش‌بيني كرده‌اند كه حماس در انتخابات آتي مجلس فلسطين بر جنبش فتح پيشي گيرد. روند كاملاً واضح است: اسلامگرايان از هر حزبي كه باشند در انتخابات آزاد نتايج بسيار خوبي كسب مي‌كنند و ظاهراً شواهدي دال بر تغيير اين روند وجود ندارد. طبق نظرسنجي كه مؤسسه زاگبي در سال 2004 انجام داد، اكثريت پرسش‌شوندگان اردني، عربستان سعودي و اماراتي اعتقاد داشتند كه روحانيون مذهبي بايد نقش مهم‌تري در نظام سياسي كشورشان ايفا كنند. از اين رو هرچه جهان عرب دموكراتيك‌تر شود، احتمال به قدرت رسيدن اسلامگرايان بيشتر مي‌شود. حتا اگر اين اسلامگرايان اصول دموكراسي را بپذيرند و خشونت سياسي را رد كنند، باز هم اين احتمال بسيار ضعيف است كه از سياست‌هاي خارجي آمريكا در منطقه حمايت كنند. تلاش دولت بوش براي ارتقاي دموكراسي در جهان عرب بعيد به نظر مي‌رسد تاثير زيادي بر تروريسم ضدآمريكايي داشته باشد، در واقع تنها مي‌تواند به روي كار آمدن دولت‌هايي در منطقه كمك كند كه در بسياري از مسايل- از جمله جنگ عليه تروريسم- همكاري كمتري نسبت به رژيم‌هاي فعلي با آمريكا خواهند داشت. اگر واشينگتن بر ارتقاي دموكراسي در كشورهاي عربي پافشاري كند، بايد از تجربه انتخابات متعدد منطقه درس‌هايي بگيرد. آمريكا بايد تلاش‌هاي خود را بر تشويق دولت‌هاي عربي براي ايجاد فضاي سياسي براي احزاب ليبرال، غيرديني، چپگرا، ملي‌گرا و ساير گروه‌هاي غير اسلامي متمركز كند. تنها انتخابات نيست كه براي آمريكا مشكل‌ساز خواهد بود بلكه اطمينان توجيه‌ناپذير آن به قدرت پيش‌بيني و حتا هدايت جريانات سياسي در كشورهاي ديگر است كه آن را دچار مشكل مي‌كند. هواداران دموكراسي در واشينگتن توجهي ندارند كه در كشورهاي عربي جايگزين مذهبي واقعي براي ليبرال دموكراسي عرضه شده و آن اين جنبش است كه «اسلام راه حل همه چيز است.» غرور بيجاي واشينگتن در عراق درهم شكسته شد هنگامي كه حضور 140 هزار نفر نيروي نظامي نيز نتوانست جريان سياسي را طبق برنامه مورد نظر آمريكا پيش ببرد. دولت بوش هنوز فاقد آن درجه از تواضع و شكيبايي است كه چنين وظيفه سنگيني مي‌طلبد.



منبع: فارين افيرز

ثبت کننده خبر:

تعداد دفعات مشاهده شده: 473


سایر مطالب

31/01/1386

21/01/1386

19/01/1386

28/12/1385

22/12/1385

© 2006, antiwar.ir. All Right Reserved.

استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است.
info@antiwar.ir

atf dop